بیراهه های تنهایی

شب یلدای من 

سرد است و طولانی

شب یلدای من رنگ جنون دارد

انارم نیست قرمز بوی خون دارد

تفأل می­زنم بر حافظ شیراز

تحمل کن تحمل کن، صبا از او خبر دارد

گل نرگس کنار شمع می سوزد

شب یلدای من عاشق شکن دارد

 

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط شیما- نظرات () |

تسلیم خواهم شد

در برابر ­بن­بست قلب خویش

ای همه برگهای پاییزی

گویی که سالهاست مرده­اید

زیر قدمهای مردمان رهگذر!

حق با شماست

این رهگذرانند که می­گذرند

اما من

ایستاده می­گذرم

در برابر  بن­بست قلب خویش!

 

نوشته شده در شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط شیما- نظرات () |

سکوت، سکوت، سکوت

وقتی سکوت سخن می­گوید!

تو می­روی

به خواب جغدهای سرگردانی

من ایستاده­ام در آستانه بادهای زمستان

تا بهار چیزی نمانده است!

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط شیما- نظرات () |

و آنگاه که اعتماد من

 با ریسمان فریب اعدام شد!

دیگر چگونه می­توان

در ازدحام بی­کسی

به هر سو دوید!

پرده را کنار زد و از ورای آن

انسان دید!

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط شیما- نظرات () |

همبازی کودکی شیرینم

با دستهای عاشق توست

جشن زنده بگوری­ام

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط شیما- نظرات () |

فردا را نمی­دانم

امشب

این ابر بارانی توست

که در من می­بارد

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط شیما- نظرات () |

در حضور بی­صدای تو

تب است

در همهمه وازه­هایی که از تو می­سراید

با من می­گویند: تو نیستی!

می­دانم که هستی

سکوت

صدای توست!

 

نوشته شده در جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط شیما- نظرات () |

پشت آن کوه بلند

قاصدی در راه است!

گوش کن

می­شنوی

قاصدم در راه است!

و خبر خواهد داد

از او که درون سینه­ام بی­تاب است

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط شیما- نظرات () |

ای زندگی نگاه کن

این منم

هنوز هم من

ایستاده­ام تا تو را از تو پس بگیرم!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط شیما- نظرات () |

 

می­توان بود و ندید

لذت باغچه را در فوران باران

میل رقصیدن گندم در باد

شوق پیچک به بلندای تن دیوار خانه ما

آری، می­توان بود و ندید!!!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط شیما- نظرات () |

 

ای تبر احساس من

این لحظه پرواز توست

در آسمان چرخی بزن

برکن هوای عشق را

این در شکستن آن توست

چرخی بزن

بر جان و قبلم ره بزن

این لحظه پرواز توست

این ضربه را محکم بزن!

 

نوشته شده در دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط شیما- نظرات () |

 

و بعد از رفتنت

باران چشمانم چه معصومانه می­بارد

و بعد از رفتنت

خرگوش قلبم بیقرار است

ولی

با او که می­آید

دلم گرم است

پنهان می­شوم در او، از تو

می­بینی من از تو می­گریزم!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط شیما- نظرات () |

خسته­ام!

از سفر می­آیم

گامهایم سست و غمین

نفسم بیمار است

اما

لنگ لنگ می­آیم

بیراهه­های تنهایی، جای من است

باز هم تنهایم

دوستت دارم، قفس تنهایی من

نوشته شده در دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط شیما- نظرات () |

این روزها که می­گذرد

این شب­ها که می­گذرد

گویی

همه هستی من می­گذرد

از کنار  این روزها

از کنار  این شب­ها

نوشته شده در یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط شیما- نظرات () |


Design By : Night Skin