کسی نمیداند این روزها من و تو به روی ابرهاییم اینجا تا انتها آبی است آبی آّبی آبی آن شبی که بگویی «دوستت دارم» با طغیان خوشبختیام چه کنم ! داشتنیهایم همین است ! تکرار تپشهایی که با موسیقی تپشهای تو تکرار میشود من آنقدر نزدیکم به خورشید که پوست تنم از انبساط، ترک خورده من آنقدر نزدیکم به خورشید که از چشمانم نور میتابد، از انگشتانم گرمی من آنقدر نزدیکم به خورشید که امروز را هیچگاه، امشب نخواهم کرد نشستهام رو به روی تو میگذارم، میگذارم آرام آرام همه قلبم را پر کنی بوسههای تو تکرار نفسهای باران است لحظه باریدن مرا به چله نشسته است کلاغهای شک، جغدهای تردید تو را از من دزدیدهاند لحظهای پس از سکوت با همه ایمانم شوقم را، قلبم را، زندگیام را پس خواهم گرفت غریق آزادی خود گشتم آن زمان که بر لبانم لغزید «دوستت دارم» سبد قلبم را پر خواهم کرد از عطر تنت تا که یادم باشد روزی اینجا بودی نزدیکتر از من به خودم ای آسمانیام تو لذت گرمترین تابشهای زمستانی من نشستهام به روی برفهای خیس قطره قطره از تو خواهم مُرد نمیبینی مرا نمیشنوی مرا افسوس که نمیخوانی مرا به باغ رویا آمدهام اینجا من با تو خوشبختم تو بهار سبزی گرم گرمی تو تموز چون خزان رنگارنگ چون زمستان آبی این تویی چهارفصل عمر منی 











| Design By : Night Skin |

