بیراهه های تنهایی

حال من خوب است

غمی نیست میان

 

در صدایم جاری است

در نفسهایم گرم

در نگاهم سرشار

این است زندگی­ام

 

نوشته شده در جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط شیما- نظرات () |

پیراهن تنهایی که بر تن من است

اولین هدیه عشق توست

به رسم عادت

متشکرم

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط شیما- نظرات () |

تمام روز، تمام شب

آنقدر غوطه­ورم در تو

گویی قایقی به روی آب

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط شیما- نظرات () |

 

میان بیراهه های تنهایی­ام انتظارت را می­کشم

تو نمی­آیی

و سهم من از تو

همین بیراهه های تنهایی است

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط شیما- نظرات () |

نگاه کن

این گور تنهایی من است

که بی تو

دم به دم، تنگ­تر می شود

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط شیما- نظرات () |

به دیوار تکیه داده بودم

تمام لحظه­های دلتنگیم را

تو چون حبابی نیمه جان

در اینهمه نفس می­کشی

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط شیما- نظرات () |

بر جدار خستگی­هایم

تنهاترم امروز

زانوهایم تاب ایستادن ندارد

می­شکنم امروز

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط شیما- نظرات () |

سکوت می­کنم تا بشنوی

این آخرین تپشهای عاشقانه قلبم را

فردا که تو می­روی

من دیگر نخواهم بود

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط شیما- نظرات () |

درون بی­تابی­هایم فرو رفته­ام

اینجا هوا سرشار از توست

این لحظه­ها، این لحظه­ها

همه از آن توست

 

نوشته شده در شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط شیما- نظرات () |

 

 

هنوز زنده است

ماهی تنهای دلم را می­گویم

در عمق لطیف­ترین لهجه باران نفس می­کشد

بر روی پاک­ترین فرش بهار نماز می­خواند

و چون غریبه­ها

ساعتها به چشمان من خیره نگاه می­کند

هنوز زنده است

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط شیما- نظرات () |

بی خود شدگانیم در این عالم سفلی

بیهوده نشستیم در این  خانه ازنا

 

عمریست که ما در طلب یار دویدیم

آن یار ندیدیم و پی یار دودیم

 

در حسرت یک جرعه به صد دام نشستیم

یه جرعه نخوردیم و دو صد جام شکستیم

 

شبها به سر سجده سیه کار نشستیم

خونین جگر و خسته و بی تاب نشستیم

 

ما در طلبش جامه اخلاص دریدیم

ما در پی وصلش همه سان ناز خریدیم

 

بیچاره و مجرور شدیم در پی دلدار

دستی که کند یاری ایام ندیدیم

 

گفتند وصالش به دعا  باز توان یافت

کردیم دعا سوز و ثنا هیچ ندیدیم

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط شیما- نظرات () |

دیشب

خودم را دیدم

که از خاطر تو رفته­ام

امروز مرا ببین

که از زندگی تو می­روم!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط شیما- نظرات () |

من قلبم را

به ساقه های بی ریشه سپردم

و گذشتم از  همه روزهای باران خورده

 

سلام ای صبح ظلمت دیده

سلام ای غربت تازه

سلام ای وسوسه،  ای ترس

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط شیما- نظرات () |

 

روزهای خالی

لحظه­های بی تو

سرد سردم اینجا

و تو از من دوری

حسرت ماهی تنهای دلم

 تنگی تنگ بلورینش نیست

حسرت من این است

تو به من دل نسپردی، هرگز!

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط شیما- نظرات () |


Design By : Night Skin