امشب بر بام دلتنگی خود ایستادهام و نگاه میکنم که چه بر سرم آوردهای ای معنی این همه من لحظه به لحظه از تو پر و خالی میشوم شاید تو سکوت میان کلامم باشی دیده نمیشوی اما من، تو را احساس میکنم شاید تو هیاهوی قلبم باشی شنیده نمیشوی اما من، تو را نفس میکشم دیگر هیچ هستم در برابر درختان سر به فلک کشیده مزرعه عشق تو تو میآیی آنچنان که گویی هیچگاه نرفتهای! آمدنت طلوع خورشیدهای مقوایی ماندنت هجوم خوشبختیهای پوشالی کاش می دانستی که نگاهت که صدایت که کلامت به من خسته و آشفته خیال زندگی می بخشد به کجا می نگری!! تو پیامآور مرگی و ما بشارتدهنده زندگی تو چهره مکدر حصاری و ما ترنم زیبای آزادی تو به سیاهی شبی و ما سپید سپید روز ای همه لحظههای سبز به من بگویید چگونه خورشید گرم خاور از فراز البرز بر سرزمینمان خواهد تابید به من بگویید آری امروز امروز، روزی دیگری است 18 تیر 88 متنی که در این پست آوردم اثری است از «هادی خرسندی» طنز نویس معاصر، اقتباس گرفته شده از «پریا- احمد شاملو» زار و زار گریه میکردن پریا مثله ابرای بهار گریه میکردن پریا پریای نازنین چتونه زار میزنین باتوم و گوله که خوردین پریا چندتاتون که درجا مردین پریا ولیکن قصه تموم نیست پریا آخر این قصه که شوم نیست پریا گرچه تلخه قصمون از این سرش Happy ending قشنگه آخرش پریای نازنین واسه چی زار میزنین قصه یه ملته قصه ما اینجوری تموم نمیشه پریا دلاتون نازک نازک میدونم بهتون وارد شده شوک میدونم میدونم تاب مصیبت ندارین طاقت غصه ملت ندارین میدونم پاک ناامیدین پریا آه دل سردی کشیدین پریا ولی ما ملت با سابقهایم در کج و راست شدن نابغهایم گاهی هم با خودمون لج میکنیم هر چی هم راست باشه کج میکنیم پشتمون گرمه به چاه نفت و گاز غافلیم که نداره عمر دراز شیرشو تا آخرش وا میکنیم فکر فردا مونو فردا میکنیم ما عجیبیم پریا، اما نجیبیم پریا گاهی سوی دشمنا پل میزنیم گاهی به تیم خودی گل میزنیم گاهی با کله میریم تا ته چاه گاهی عکسی رو میزاریم روی ماه اگرچه روانی نیستیم پریا ولی یکم مازوخیسمیم پریا گاهی در تاریخ بیداری ما جلوهای داره خودآزاری ما گاهی 100 تومن میدیم یارو بره تو نگو چوب و پیاز هم دسره زندگی رو گاهی آسون میگیریم گاهی از سختی اون جون میگیریم ولی وقتی پاش بیفته پریا لوزه دشمنا جفته پریا هممون رستم شاهنامه میشیم مرد و زن وارد برنامه میشیم دشمنو یه شبه رسوا میکنیم حکم بدبختیشو امضاء میکنیم قپی نیستش پریا راست میگم از همون عزمی که با ماست میگم اگه دشمن نره بیرون خبرش ما دماوندو میکوبیم تو سرش پریا بگم بگم از عربا که چی آورده بودن بر سر ما یا از اسکندر مقدونی بگم از دلاورهای ایرونی بگم یا بگم از مغول و حوادثش تیمور لنگ و وجود ناقصش ما چه چیزهایی که دیدم پریا چه بلاها که کشیدیم پریا ولی بر غرور خود پا نزدیم توی هیچ شرایطی جا نزدیم همه تاریخ و به این راه دراز همه با هم اومدیم حماسهساز الانم که اون حرامی اومده اون یکی هم اونو حامی اومده ما با این حرامیها جنگ میکنیم عرصه رو به جفتشون تنگ میکنیم اینجوری نیست که همینجور بمونه دیکتاتور میخواد ولی نمیتونه پریا شادی کنین خنده کنین پریا دشمنو شرمنده کنین میدونم سخته ولی سعی کنین یعنی تصمیم بگیرین رای کنین اسم رای اومد خراب شد پریا دلتون بازم کباب شد پریا زنده شد در دلاتون یاد ندا اسم اون تو گوشتون کرد صدا یاد کشتار جوونهای وطن خون گرم پیرمرد و پیر زن پریای نازنین میخواستم زار نزنین خودمم اشکم دراومد پریا وقت خودداری سر اومد پریا بغضی که توی دل ما تک تکه آخرش یه روز با هم میترکه خوبه تا اون روزا سرحال باشیم شاد و سرزنده و فعال باشیم کار ما سوگ و عزا نیست پریا گریه کردن کار ما نیست پریا وقت انتشار غم نیست عزیزان اگه نه غصه که کم نیست عزیزان پریا زنهای میهن پریا سمبل بزرگی زن پریا زنهای ما توی این تظاهرات واقعا کرده بودن مردها رو مات جواب دیکتاتورهای زمونه توی مشتهای گره کردشونه زار و زار نه تک و توک گریه میکردن پریا خنده هم میکردن این آخریا گرچه تلخه قصمون از این سرش Happy ending قشنگه آخرش خدای من تو چه اندازه بزرگ و بی کرانی من چقدر حقیر و ناچیزم چه می توان کرد ، بنده ای گستاخ و نافرمان خدای من مرا چون کافران بمیران که این روزها گاهی به عدالتت شک می کنم مرا بر بهشتت حرام کن که این روزها گاهی به حضورت شک می کنم مرا بر دوزخت حلال کن که این روزها گاهی به وجودت شک می کنم این سرزمین را کفر فرو بلعیده این روزها گاهی به ظهور، منجی عالمت شک می کنم این روح عاصی تشنه رحمت است این روزها گاهی به احیای دخترک گناهکارت شک می کنم شیما، تابستان 88 




| Design By : Night Skin |


