یاران منشینید خموش ایران در سایه دار است منشینید خموش زیر ساطور تنبه کاران است منشینید خموش یاران یاران منشینید خموش در کشور ما سرب سوزان است پاسخ، گر بپرسی از عدالت هر ره دیگر بود مسدود جز راه رذالت منشینید خموش ایران در سایه دار است منشینید خموش ای غرقه در غم هزار غم بی دوا وطن ای طعمه گرگ اجل مبتلا وطن قربانیان تو همه گلگون قبا وطن عزیز وطن، غریب وطن، بی نوا وطن بی کس وطن، غریب وطن، بی نوا وطن مادر ببین عروس وطن بی جهاز شد مادر ببین دست اجانب دراز شد هر شقه اش نصیب پلنگ و گراز شد عزیز وطن، غریب وطن، بی نوا وطن بی کسی وطن، غریب وطن، بی نوا وطن آن عقربی که بر وطن افتاد حاضر است آن خائنین ستمگر و جلاد حاضر است آن مهر و دفتر و اسناد حاضر است کردند ناخلفان بر تو ظلمها وطن عزیز وطن، غریب وطن، بی نوا وطن نشستم و نگاه کردم به جنبشهای نهانی قلبت که چون سپاهی مغلوب باز می ماند از حرکت از جنبش دیدم خودم را که چگونه خیابانهای سرد شب را می پیماید بدون مقصدی راه می رود بی هیچ حرکتی دیدم تو را که چه عاشقانه نامم را بر گرد طنابهای سخت محکومین حک کرده ای و خدایی که بر فراز سرم سرودی خدایی را تکرار کنان می خواند نویدی دیگر می دهد و تو که بهار دوباره ام هستی مرا در بهتی از عشقی سیمانی تنها بر جای خواهی گذاشت نشستم و نگاه کردم به ریزش مدام باران که چگونه دانه های خفته را خفته تر می سازد که چگونه زندگی را می دزدد از چشمان حریص زندگان زمینی نگاه کردم خودم را دیدم که زیر بار جنازه مرده خویش دم به دم خمیده تر می شود شیما، پاییز 82
ایران شاهد شوری عظیم است اندکی صبر سحر نزدیک است یک یا حســین تا میر حســـــین نه! درنگ دیگر جایز نیست باید برخاست با گامهایی محکم، مشتهایی گره کرده اکنون به هر رنگی که هستیم آبی آبی، سرخ و یا بیرنگ سرود سبز ایران سبزمان را سر دهیم؛
دوباره می سازمت وطن! سلام ای شب معصوم! سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی و در کنار جویبارهای تو، اراواح بیدها ارواح مهربان تبرها را می بویند من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم و این جهان به لانه ماران مانند است و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان که ترا می بوسند در ذهن خود طناب دار ترا می بافند فروغ، ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
از من هنوز چیزی مانده است چیزی در عمق تیرگی و او که همچنان می آید قدمهایش، اسطوره های یونانی صدایش ، انعکاس خروشان دریاها دستهایش، گدازههای بی تاب آتش و همچنان که می آید مرا از پشت ویرانه های دلبستگیم به نام میخواند گویی جدال شب و روز بر گرد مادگی شفاف حلزونهای باکرگی و حصار پیچکهای نازک خیال وهمهمه ای افسون و درهم و او که همچنان . . . . . . شیما، پاییز 84
دلم را به تبعید کدام ستاره برده ای که اینچنین به جایش خون نشسته است
مرا به تکاپوی کدام انتظار نشانده ای که درون گلدان دگر گلی نمانده است ای رونده چون نسیم در هیاهوی باد بی تو در این کوچه باغ دلواپسی از مرگ صنوبران جوان دگر چگونه ننالم تو رفته ای و خزان گویی همان کبوتر بگشوده بال در تجسم خورشید است دلم برایت تنگ است تنگ تنگ تنگ چون یک مذهب بودا، زرتشت و من یکی مرتاض در معبد حضور چله نشین حوادثم و غربتی که همیشه طولانی است از انتهای چشمان من تا ناتوانی آنهمه نیاز تو
شیما، بهار 84 آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟ فروغ، تولدی دیگر، پنجره
آنچنان آلودهست عشق غمناکم با بیم و زوال که همه زندگیم می لرزد چون ترا مینگرم مثل اینست که از پنجرهای تکدرختم را، سرشار از برگ، در تب زرد خزان مینگرم مثل اینست که تصویری را روی جریانهای مغشوش آب روان مینگرم فروغ ،تولدی دیگر،گذران
نمی دانم کدامین معبود پیشانی سرنوشت مرا پشت تپه های ناعدالتی اینچنین نفرین بار رقم زده با من چه کردید ای ترنم سیاه دلتنگی اگر رگهای پر شتاب قلبی را بوسیدم از این شکنجه بیشتر که در لانه سرد مرغکان نماز گزاردم از این شکنجه بیشتر که در چشمان نامهربان غریبه ای سکنی گزیدم با من چه کردید ای صدای توحش ای اسبهای سرکش ای امیال وهم انگیز خیال با من چه کردید می گریزم از اینهمه تکرار بیهودگی سرخ رنگ که هنوز ساکنین محله بد بختی بر جدار غم گرفته اش دخیل می بندند نمی دانم کجا نمی دانم کی کجای وجود تشنه ام را زخمی کرده که اینچنین ملتهب است تمام ذرات هستی خاکی ام هنوز خون می چکد از این پیکر دردمند بر سنگفرشهای سیمانی خیابانهای تیرگی و سبز خواهد شد گیاهان خاردار تکیده در مسیر رنج آور شبنمهای خواب رویاها همچون کهنه عذابی گیج بر اینهمه می لغزند و باز می لغزند در امتداد شبمیرهای غریبگی تا رنگی نو بخشد نیلی یا مشکی جدار فرسوده کوچه های رنگ پریده گمشدگی را من در بیراه های احساسم به جز با لاشه های ورم کرده ماهیان و درختان خمیده کاج که در طول مسیرم به گل نشسته بودند و ترنم کودکانه مشتی ولگرد چیز دیگری ندیدم.... شیما،زمستان 85


اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم،
اگر چه با استخوان خویش
دوباره می بویم از تو گُل،
به میل نسل جوان تو
دوباره می شویم از تو خون،
به سیل اشک روان خویش
دوباره ، یک روز آشنا،
سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ می زنم،
ز آبی آسمان خویش
اگر چه صد ساله مرده ام،
به گور خود خواهم ایستاد
که بردَرَم قلب اهرمن،
ز نعره ی آنچنان خویش
کسی که « عظم رمیم» را
دوباره انشا کند به لطف
چو کوه می بخشدم شکوه ،
به عرصه ی امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز،
مجال تعلیم اگر بُوَد،
جوانی آغاز می کنم
کنار نوباوگان خویش
حدیث حب الوطن ز شوق
بدان روش ساز می کنم
که جان شود هر کلام دل،
چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی،
بجاست کز تاب شعله اش
گمان ندارم به کاهشی،
ز گرمی دمان خویش
دوباره می بخشی ام توان،
اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره می سازمت به جان،
اگر چه بیش از توان خویش




| Design By : Night Skin |

