ای آتش ایمان من ای کفر من بیداد من صو رتگه مهتاب من غارتگر بی باک من چون می روی در جان من خون می شود دنیای من ای جان من جانان من محبوب رویاهای من چون می روی در جان من هیهات بر احوال من بر جان من غارتگری بر دین من افسونگری بر شام من روشنگری روشنتر از خورشید من ای کعبه مقصود من ای مشکل و مجهول من پیر خراب آباد من هیهات بر احوال من مسکین درگاهت منم جوینده راهت منم شبها به بالینم تویی آرامش جانم تویی شاهم تویی، شعرم تویی مرغ خوش الحانم تویی شبگرد مجنونت منم آواره کویت منم آزار کم کن ای طلب من طالبم مطلب تویی من کافرم مقصد تویی من ظالم اطهر تویی هیهات بر احوال من زین بیش آزارم مکن پیش همه خارم مکن خار توام زار توام رسوا و شیدای توام لطفی بنه بر حال من کوته کن این آزار من مست تماشای توام سحر نمایان توام آغاز و پایان توام کوته کن این آزار من شیما، پاییز83 دستهایت پلهای سپید لحظه های جادوی
تو در درونم پیش می رانی شعله های منور باغ گلهای اطلسی را و نجوای تو گویی سحر جهانی دیگر دارد چشمهای رابطه بیمارند و تشنه به دیدارم بیا اکنون من با تمام هستی ام از جنس بلور و باوری گرم چون گرمای جنوب و با قلبی لبریز از عشق و جنون در میانه های انتظار تو ایستاده ام و تو را آه می کشم عقربه های ساعت در سرعتند و من در این بیراه تردید دراین هیاهوی تلخ در بن بست انتظار تو ایستاده ام شیما، بهار86
من از جنس تمنای خورشیم داغ و سرخ ملتهب و سوزان من از تبار گلهای خیس شمعدانی دوزخم سیاه و پژمرده ساکت و بی جان تو از فصل درختان کفن پوشیده زمستانی سرد،سرد یخ زده و عریان شیما- زمستان 82 یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری که مرا یاد کند دیدهام خیره ره ره ماند و نداد نامهای تا دل من شاد کند خود ندانم چه خطایی کردم که ز من رشته الفت بگسست در دلش جائی اگر بود مرا پس چرا دیده ز دیدارم بست هر کجا مینگرم باز هم اوست که به چشمان ترم خیره شده درد عشقست که با حسرت و سوز بر دل پر شررم چیره شده گفتم از دیده چو دورش سازم بیگمان زودتر از دل برود مرگ باید که مرا دریابد ورنه دردیست که مشکل برود میکشندم چو در آغوش به مهر پرسم از خود که چه شد آغوشش چه شد آن آتش سوزنده که بود شعلهور در نفس خاموشش شعر گفتم که ز دل بردارم بار سنگین غم عشقش را شعر خود جلوهئی از رویش شد با که گویم ستم عشقش را مادر، این شانه ز مویم بردار سرمه را پاک کن از چشمانم بکن این پیرهنم را از تن زندگی نیست بجز زندانم تا دو چشمش به رخم حیران نیست به چه کار آیدم این زیبائی بشکن این آینه را ای مادر حاصلم چیست ز خودآرائی در ببندید و بگوئید که من جز از او از همه کس بگسستم کس اگر گفت چرا؟ باکم نیست فاش گوئید که عاشق هستم قاصدی آمد اگر از ره دور زود پرسید که پیغام ز کیست گر از او نیست، بگوئید این زن دیرگاهیست، در این منزل نیست فروغ، از یادرفته، اسیر سرد است ......... و بادها خطوط مرا قطع می کنند آیا در این دیار کسی هست که هنوز از آشنا شدن با چهره فنا شده خویش وحشت نداشته باشد؟ آیا زمان آن نرسیده ست که این دریچه باز شود باز باز باز که آسمان ببارد و مرد بر جنازه مُرده خویش زاری کنان نماز گزارد؟ فروغ، تولدی دیگر، دیدار در شب
آن روزها رفتند آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمانهای پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های بادبادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
آن روزها رفتند
آن روزهائی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم، چون حبابی از هوا لبریز، می جوشید
چشمم به روی هرچه می لغزید
آنرا چو شیر تازه می نوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش ناآرام شادی بود
فروغ، تولدی دیگر، آن روزها رفتند
هر شب های های گریه می آید کودکی غمگین و بیمار است او تو را تا صبح می خواند. . . . . شیما- زمستان83 شاید روزی از بیراهه های تنهایی ام کسی گذر کند شاید روزی از بیراهه های تنهایی ام تو گذر کنی شاید روزی که دیگر نه جام باشد، نه بستر، نه خواب و نه ...... تنهایی شاید آن روز تنها تو باشی و شاید آن روز من در بیراهه های تنهایی ام تنهاترین باشم.... شیما- پاییز 87 کسی به فکر ماهی ها نیست کسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد می میرد که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود و حس باغچه انگار چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده ست حیاط خانه ما تنهاست حیاط خانه ما در انتظار بارش یک ابر ناشناس خمیازه می کشد و حوض خانه ما خالی ست ستاره های کوچک بی تجربه از ارتفاع درختان به خاک می افتند و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ماهی ها شب ها صدای سرفه می آید حیاط خانه ما تنهاست ....... فروغ، دلم برای باغچه می سوزد، ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد رها شده، رها شده، چون لاشه ای بر آب به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم به سوی ژرف ترین غارهای دریائی و گوشتخوارترین ماهیان و مهره های نازک پشتم از حس مرگ تیر کشیدند نمی توانستم، دیگر نمی توانستم صدای پایم از انکار راه برمی خاست و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ که بر دریچه گذر داشت با دلم می گفت «نگاه کن تو هیچگاه پیش نرفتی تو فرو رفتی.» فروغ، وهم سبز، تولدی دیگر دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است فروغ، پرنده مردنی است، ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد من از تو می مردم اما تو زندگانی من بودی تو با من می رفتی تو در من می خواندی وقتی که من خیابانها را بی هیچ مقصدی می پیمودم تو با من می رفتی تو در من می خواندی تو از میان نارونها، گنجشک های عاشق را به صبح پنجره دعوت می کردی وقتی که شب مکرر می شد وقتی که شب تمام نمی شد تو از میان نارون ها، گنجشک های عاشق را به صبح پنجره دعوت می کردی تو با چراغهایت با کوچه ما می آمدی وقتی که بچه ها می رفتند و خوشه های اقاقی می خوابیدند تو با چراغهایت می آمدی ... تو دستهایت را می بخشیدی تو چشمهایت را می بخشیدی تو مهربانیت را می بخشیدی تو زندگانیت را می بخشیدی وقتی که من گرسنه بودم تو مثل نور سخی بودی تو لاله ها را می چیدی تو گوش می دادی اما مرا نمی دیدی فروغ، من از تو می مردم، تولدی دیگر تنها تر از یک برگ با بار شادیهای مهجورم در آبهای سبز تابستان آرام می رانم تا سرزمین مرگ تا ساحل غمهای پاییزی در سایه ای خود را رها کردم در سایه بی اعتبار عشق در سایه فرار خوشبختی در سایه ناپایداریها ما یکدیگر را با نفسهایمان آلوده می سازیم آلوده تقوای خوشبختی ما از صدای باد می ترسیم ما از نفوذ سایه های شک در باغهای بوسه هامان رنگ می بازیم ما در تمام میهمانی های قصر نور از وحشت آوار می لرزیم اکنون تو اینجایی گسترده چون عطر اقاقیها در کوچه های صبح بر سینه ام سنگین در دستهایم داغ در گیسوانم رفته از خود، سوخته، مدهوش اکنون تو ایجایی چیزی وسیع و تیره و انبوه چیزی مشوش چون صدای دوردست روز بر مردمکهای پریشانم می چرخد و می گسترد خود را شاید مرا از چشمه می گیرند شاید مرا از شاخه می چینند شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند شاید ... دیگر نمی بینم ما بر زمینی هرزه روئیدیم ما بر زمینی هرزه می باریم ما «هیچ» را در راهها دیدیم بر اسب زرد بالدار خویش چون پادشاهی راه می پیمود افسوس، ما خوشبخت و ارامیم افسوس، ما دلتنگ و خاموشیم خوشبخت، زیرا دوست می داریم دلتنگ، زیرا عشق نفرینیست فروغ، در آبهای سبز تابستان، تولدی دیگر معشوق من با آن تن برهنه بی شرم بر ساقه های نیرومندش چون مرگ ایستاد خط های بیقرار مورب اندامهای عاصی او را در طرح استوارش دنبال می کنند فروغ، معشوق من، تولدی دیگر سلام ای غرابت تنهایی اتاق را به تو تقدیم می کنم



از درون سینه ام

کسی به فکر گل ها نیست
تمام روز تمام روز




كاربر گرامي
با سلام و احترام
پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:
http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت
در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir
و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.
همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت
ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com
با تشكر
مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي
http://ariagostar.com
| Design By : Night Skin |

